تبليغاتX
وانهاده
به سراغ من اگر می آیید ....................................... فاتحه یادتان نرود.(لطفا)

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 9:23  توسط سینا  | 

ترجمه متن تصویر :

« یک پدر می تواند از صد فرزند خویش مراقبت کند ، اما صد فرزند از یک پدر نه 

------------------

http://www.mina-1368.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 9:11  توسط سینا  | 

در روزگاری که بهانه های بسیار برای گریستن داریم

شرم خندیدن، به مضحکه هم میهنان مان را بر خود نپسندیم.

کار سختی نیست نشنیدن، نخواندن و نگفتن لطیفه های توهین آمیز...

با اراده جمعی این عادت زشت را به ضدارزش تبدیل کنیم.

رخشان بنی اعتماد

یک روز یه ترکه


اسمش ستارخان بود، شاید هم باقرخان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما تو این مملکت آزاد زندگی کنیم



یه روز یه رشتیه..


اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلق شاه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد



یه روز یه لره...


اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛
ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد



یه روز یه قزوینی یه...


به نام علامه دهخدا ؛
از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بود و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد




یه روز ما همه با هم بودیم...، ترک و رشتی و لر و اصفهانی

تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند... ؛
حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم!!! و اینجوری شادیم
این از فرهنگ ایرانی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند
پس با همدیگه بخندیم نه به همدیگه

آنقدر اين متن را بفرستيم و

بخوانيم تا عادتهاي قجري در خنديدن به

هموطن( آنكه در ديده ما جا دارد ) در ما بميرد

و با هم يكي باشيم

مثل هميشه،

مثل زمانهاي سختي و مثل زمانهاي جشن و افتخار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 9:10  توسط سینا  | 

دیدن همیشه خوب است

خواه دیدن آن زیبا یی ها باشد

خواه دیدن این زیبایی ها

 

 

--------------------------------------------------

شاید کلاسی که ما در آن درس می خوانیم از این هم ویران تر باشد

 

 

 
 
شاید پای پوشی که با آن می خواهیم در صراط مستقیم قدم بر داریم
از این هم کهنه تر باشد
 
 
 
 
 
شاید آب گوارایی که می نوشیم از این هم کثیف تر باشد
 
 
 
 
 
 
شاید باری که بر دوشمان است از این هم سنگین تر باشد
 
 
 
 
 
شاید صفای کودکیمان را اینجا ، جا گذاشته ایم
 
 
 
 
 
شاید خانه آخرتمان از این بدتر است
 
 
 
 
 
 
شاید مردم نتوانند از پشت شیشه های غبار گرفته ی ماشین هایشان ،
زیبایی و طراوت نوجوانیمان را ببینند
 
 
 
 
 
شاید آنچه در دنیا می جستیم از این هم بی ارزش تر بود
 
 
 
 
 
 
 
و شاید کودکی و پیریمان را اندوهی چنین فرا گرفته باشد
 
 
 
 
---------------
دل خوش از آنيم که حج ميرويم

غافل از آنيم که کج ميرويم

کعبه به ديدار خدا ميرويم  

او که همينجاست کجا ميرويم

حج بخدا جز به دل پاک نيست

شستن غم از دل غمناک نيست

دين که به تسبيح و سر و ريش نيست

هرکه علي گفت که درويش نيست
 
صبح به صبح در پي مکر و فريب

شب همه شب گريه و امن يجيب
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:28  توسط سینا  | 

 
تنهایی آدمی را عَوض میکند.

از تو چیزی میسازد کہ هیچ وقت نبودی...

گاهی آنقدر بی تفاوت می شوی کہ حتی اگر در جایی با هم دیدیشان

حتی پلک هم نزنی!

گاه آنقدر حساس کہ خاطره هایش تو را یکسره خاکستر کند!

... آنقدر با خودت حرف می زنی کہ وقتی به او رسیدی لام تا کام دهانت باز نمی شود .

ساعتها زیر دوش می نشینی بہ کاشی های حمام خیره می شوی...

غذایـت را سرد می خوری...

ناهار ها نصفه شب ، صبحانه را شام!

ساعتها بہ یک آهنگ تکراری گوش می کنی و هیچ وقت آهنگ را حفظ نمی شوی!

شبها علامت سوالهای فکرت را می شماری تا خوابت ببرد!

.

.

.

.

تنهایی از تو آدمی میسازد کہ دیگر شبیه آدم نیست...
 
 
 
---------------------------------------------
از وبلاگ http://minaa1368.blogfa.com/ برداشت شده
دیدم خیلی شبیه خودمه گذاشتمش
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:59  توسط سینا  | 

تو کجایی سهراب ؟

آب را گل کردند چشمه ها را بستند ...

و چه ها که با دل کردند

صبر کن ای سهراب قایقت جا دارد ؟

من هم از همهمه داغ زمین بیزارم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 13:58  توسط سینا  | 

ازآجيل سفره عيد

چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند ؛ خورده شدند!!!...
آنها که لال مانده‌اند ؛ مي‌شکنند!!!...
دندانساز راست مي‌گفت:
پسته لال؛ سکوت دندان شکن است !

من تعجب مي‌کنم
چطور روز روشن
دو ئيدروژن
با يک اکسيژن؛ ترکيب مي‌شوند
وآب از آب تکان نمي‌خورد!!!...

بهزيستي نوشته بود:
شير مادر ،مهر مادر ،جانشين ندارد
شير مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر يک گاو خريد
و من بزرگ شدم
اما هيچ کس حقيقت مرا نشناخت
جز معلم عزيز رياضي ام!!!...
که هميشه ميگفت:
گوساله، بتمرگ!!!...

با اجازه محيط زيست

دريا، دريا دکل مي‌کاريم

ماهي‌ها به جهنم!

کندوها پر از قير شده‌اند

زنبورهاي کارگر به عسلويه رفته‌اند

تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند

چه سعادتي!

داريوش به پارس مي‌نازيد

ما به پارس جنوبي!!!...

رخش ، گاري کشي مي‌کند
رستم ، کنار پياده رو سيگار مي‌فروشد
سهراب ، ته جوب به خود پيچيد
گردآفريد ، از خانه زده بيرون
مردان خياباني براي تهمينه بوق مي‌زنند
ابوالقاسم براي شبکه سه ، سريال جنگي مي‌سازد
واي...
موريانه‌ها به آخر شاهنامه رسيده‌اند!!!...

صفر را بستند

تا ما به بيرون زنگ نزنيم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زديم!!!...
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 11:50  توسط سینا  | 

غم که می‌آید در و دیوار ، شاعر می‌شود

در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود

می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

خط‌کش و نقاله و پرگار ، شاعر می‌شود

تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی ؟

حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم

از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود

باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت ؟

تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود !

گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم

از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 11:33  توسط سینا  | 

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر ازاین‌؟ که پیش چشم خودت‌
کسی که سهم تو باشد،به دیگران برسد

چه می‌کنی‌، اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد
به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌
که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند
به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 11:32  توسط سینا  | 

خدا ! به حق دل عاشقان سرگردان

مرا به آنچه که بودم دوباره برگردان


به کدخدایی ِ آبادی ِ به دور از عشق

نه این رعیّت ِخانه خراب و سرگردان


یقین که عشق و غمش حکم نان انسان است

ولی امان که اگر در گلو بماند نان!


جناب ِعشق عجب باغبان بی رحمیست

دو لاله چیدن از آن باغ و اینهمه تاوان؟!


به قدر قدرت هرکس ستم سزاوار است

مگر که بید چه دارد برابر طوفان؟!


خدا ! بریده ام از عشق و زندگی دیگر

به آیه آیۀ توبه، به جان الرّحمن

از : علی حیات بخش

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 11:32  توسط سینا  | 

تعداد ،

 صورت مسأله را تغییر نمی دهد

 حدس بزن

 چند بار گفته ایم و شنیده نشده ایم

 چند بار شنیده ایم و

 باورمان نشده است

 چند بار ...

 پدرم می گفت :

 پدر بزرگ ات ، دوستت دارم را

 یک بارهم به زبان نیاورد

 مادر بزرگ ات اما

 یک قرن با اوعاشقی کرد

  

محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:22  توسط سینا  | 

۶ فروردین مهمان یزدی ها بودیم.وقتی برای بازدید آتشکده یزد رفتیم یه صف چند ده متری رو دیدیم که برای دیدن یک لحظه ای آتش مقدس در روز زادروز اشوزرتشت جمع شده بودند. همون روز مسجد جامع هم رفتیم که آدم و پشه که هیچ، کلا چیزی پر نمی زد!

اون موقع به حکمت حکیم مولانا رسیدم که گفت:

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش/ باز جوید روزگار وصل خویش

 

صف روبه روی آتشکده

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 18:3  توسط سینا  | 

آخرین شب سال 1390 گفتم یه کم آدم باشم و چشمامو باز کنم ، اطرافمو خوب ببینم و اون وقت...

اون وقت از خدا تشکر کنم. تشکر کنم به خاطر تمام داده هاش توی سال قبل و تمام نداده های با یا بی حکمتش .

خدایا ازت ممنونم به خاطر سلامتی ، خانواده ، دوستان و باقی ...

خدایا خیلی وقت ها وقتی بقیه مردم رو می بینم یادم میوفته که چقدر با منی و من چه کم یا بهتر بگم بی توجه ام به تو.

وقتی مادری رو می بینم که سفره هفت سین روی قبر پسر شهیدش پهن کرده، وقتی روزگار سخت پدری رو می شنوم که به هر دلیلی سال تحویل توی زندانه و نمیتونه با خانوادش باشه، وقتی اون کوچولو رو توی بغل یه گدای پاکستانی می بینم که توی سرما خوابیده، وقتی وقتی ...

وقتی به 3 نقطه هایی که ته جمله هامون می ذاریم و اینکه مهمترین حرفامون همون سه نقطه ها هستند که هیچکس جز تو نمیتونه اونا رو بخونه فکر می کنم به بزرگی تو می رسم.

خدایا فقط گوش کن نمی خواد اجابت کنی ، آخه یه مدته احساس می کنم اگه تراکت پخش کن های توی خیابون نباشند کسی دیگه من رو تحویل نمی گیره. میبینی بازم من اومدم منت کشی...

امروز سری زدم به حافظ ، کلا فال نمی گیرم ، اولین بار بود که با چشم بسته یه کتاب باز می کنم. همیشه پیش خودم میگم آدمایی که با چشم بسته یه کاری انجام می دن... بماند.

 مصرع اولش اینطور اومد:

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید...

نمیدونم چند تا از شعر های حافظ توی مصرع اولش نوروز داره ولی این برای من یه معنی دیگه داشت که نمیشه با واژه بیان کرد.

احساس می کنم سال خوبیه

یکی گفت اگه می خوای راحت زندگی کنی مثل یه شیر سیر باش

من سعیم رو می کنم تا چی پیش بیاد...

 

 

راستی می دونید توی اوستا اومده که خدا به اشو زرتشت فرموده که ایران رو در 1 فروردین آفریده. تقدیم به ایران:

1 فروردین

سالروز تولد اوست...

سالروز تولد یگانه معشوق ازلی و ابدی

سالروز کسی که به من آموخت

دوست داشتن را...

عشق را...

و عشق ورزیدن را ، بی منت

به من آموخت

زیباترین زبان دنیا را...

تا در اوج تنهایی ..

با آن...

عاشقانه ترین ترانه ها را دوره کنم

کسی که به من آموخت

در اوج تنهایی مثل کوه بی نیاز

و در اوج دارایی مثل باران بخشنده باشم

او به من نشان داد که هر کس خزانی دارد

ولی رویش نیلوفر را در پی آن...

او به من آموخت

گاه عشق چنان سوزان می شود

که برای مشتی خاک بی ارزش

عاشقان برای خون فشانی مسابقه می دهند

او به من هدیه کرد

شرافت را...

عزت را...

عشق را ...

و خود را...

بی هیچ چشم داشتی.

او تنها کسی است که بی چشم داشت به ما بخشید

هر آنچه را که در بر داشت

و من بی چشم داشت از او از برای او و به او عشق می ورزم

با ذره ذره وجودم

تا به آن هنگام که قدرت عشق ورزیدن را از دست بدهم

و او را می پرستم چون الهه ای مقدس

او به من نشان داد

باورهاو عشق های فانی و دروغین چه زودگذرند

و آنچه می ماند

چیست!!

ولی افسوس که ما چشم بسته

همچنان گرد جهان می گردیم

و چه بی رحمانه ، یار را در خانه

هیزم آتش چهارشنبه سوری جهل خود می سازیم.

او تنها کسی است که عاشقان گرفتار در چند ضلعی عشقش

نتنها دشمنانی تشنه به خون نیستند

که یارانی جاودانند.

یگانه معشوق من

وطنم ایران

نوروز

سالروز نو شدنت

بر تو و تمام عاشقانت مبارک

 --------------------------------------

 البته این پست رو توی سال ۹۱ گذاشتم

سال خوبی به نظر می رسه

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 11:55  توسط سینا  | 

میگن هر چی تورو نکشه قویترت می کنه...

خدایا خیلی وقته کوهم به پای من نمیرسه

یه لطفی کن تو  سال ۹۱ لااقل بیخیال ما شو...

نوروز همگی مبارک

 

 

پایان سال ۹۰

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 12:14  توسط سینا  | 

روزگاری من و او ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم

بسته سلسله ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

 

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آنکس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

 

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سروسامان دارد

 

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهد بود

 

پیش او یار نو و یار کهن هردو یکی ست

حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی سی

قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو یکی ست

نغمه بلبل و غوغای زغن هر دو یکی ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

 

چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

 

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

میتوان یافت که بر دل ز منش یاری هست

از من و بندگی من اگر اشعاری هست

بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی

 

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

راه صد بادیه درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

 

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

 

ای پسر چند به کام دگرانت بینم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه عیش مدام دگرانت بینم

ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

 

یار این طایفه خانه برانداز مباش

از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

میشوی شهره به این فرقه هم آواز مباش

غافل از لعب حریفان دغل باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاری ست مبادا که ببازی خود را

 

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند

غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

 

گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 12:12  توسط سینا  | 

از دوستانی که بدون ذکر منبع از وب آنها برداشت کردم عذر می خوام بزودی منابع رو هم قرار می دم:

-----------------

  خدایا جای سوره ای به نام عشق در قرآنت خالیست... که اینگونه آغاز می گردد: و قسم به روزی که قلبت را می شکند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت

------------------

کوله بارم بر دوش
سفری تا ته تنهایی محض
سازکم با من گفت:
هر کجا لرزیدی
از سفر ترسیدی
تو بگو از ته دل:
من خدا را دارم

-----------

مرد درحال تمیز کردن ماشین بود که

 

متوجه شد پسر ۸ ساله اش بر روی

 

ماشین خط می‌اندازد مرد با عصبانیت

 

چندین مرتبه ضربات محکمی ‌بر دست

 

 کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که

 

 در دستش بود شود در بیمارستان

 

 کودک انگشتانش را از دست داد

 

 کودک پرسید: «پدر انگشتانم کی

 

رشد می‌کند؟»  مرد نمی‌توانست

 

سخنی بگوید به سمت ماشین

 

بازگشت وشروع کرد به لگد کردن ماشین

 

 و چشمش به خراشیدگی کودک خورد

 

که نوشته بود: «دوستت دارم پدر»

------------------

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 12:22  توسط سینا  | 

دیشب

سایه سنگین دست شیطان را بر روی شانه هایم حس کردم

حس عجیبی بود

....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 11:31  توسط سینا  | 

 مطالب زیر از وبلاگ http://www.yadavarihayeyekdost.blogfa.com/9011.aspx برداشت ده است:

 

موشی در خانه صاحب مزرعه تله موشی دید .

به مرغ و گوشفند و گاو خبر داد .

همه گفتند : تله موش مشکل توست . به ما ربطی ندارد .

ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید .

از مرغ برایش سوپ درست کردند .

گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند .

گاو را برای مراسم ترحیم کشتند .

و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه میکرد

و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر میکرد ...

-------------------------------------------------

ما برای مهار سرما به آتش و گرما

پناه می بریم .

زمانی که آتش ملایم است

در کنار آتش ایستادن میسر است .

وقتی تصمیم میگیریم که

شعله آتش را شعله ورتر کنیم

بناچار هیزم آن را زیاد میکنیم .

با شعله ور شدن آتش و افزایش گرما

ما از آتش فاصله میگیریم .

از همان آتشی که در لحظاتی قبل

سرمای محیط را برای ما مهار کرده بود .

آیا در دوستی هایمان اینگونه نیستیم ؟!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 9:31  توسط سینا  | 

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی ...


اونی که زود میرنجه
زود میره، زود هم برمیگرده.
اما اونی که دیر میرنجه
دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.
 


هستند
کسانی که روی شانه هایتان گریه میکنند
و وقتی شما گریه میکنید دیگر وجود ندارند.
 


از درد های کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه سهمگین باشد، لال می شوی.
 


به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی
می فهمی رنج را نباید امتداد داد
باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏برد و از میانشان می‏گذرد
از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی.
 


بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که
نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن.


مهم نیست که چه اندازه می بخشیم
بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد.
 


وسعت دوست داشتن همیشه گفتنی نیست، گاه نگاه است و گاه سکوت ابدی.
 


شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری، اما هرگز آنرا که با تو اشک ریخته است را فراموش نخواهی کرد.
 


توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر جهان است.
 


اگر بتوانی دیگری را همانطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی است.
 


همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.
 


همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود "
-یک کم کنجکاوی پشت" همین طوری پرسیدم "
-قدری احساسات پشت"به من چه اصلا "
-مقداری خرد پشت " چه بدونم"
-و اندکی درد پشت" اشکالی نداره" هست.
 


كسي كه دوستت داره، همش نگرانته.

به خاطر همين بيشتر از اينكه بگه دوستت دارم ميگه مواظب خودت باش

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 9:16  توسط سینا  | 

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم …
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی …
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا ؟!

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم …
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود …
او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت !

معلم گفته بود انشا بنویسید و موضوع این بود : علم بهتر است یا ثروت ؟!

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود …

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت …

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید …
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم …
تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد …
او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت …

روزنا مه چاپ شده بود هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم …
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی …
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود !!!

من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی ، کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه :
برای اولین بار بود در زندگی اش که این همه به او توجه شده بود !!!!

چند سال گذشت وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود ، جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد ، هیچ وقت پایان نمی گیرد

من موفقم : من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی : تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است : مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم
اما من و تو اگر به جای او بودیم آخر داستان چگونه بود…؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 9:2  توسط سینا  | 

باز باران
با ترانه
می خورد بر بام خانه
خانه ام کو ؟
خانه ات کو ؟
روزهای کودکی کو؟
فصل خوب سادگی کو؟
در پس آن کوی بن بست
در دل تو آرزو هست؟
کودک خوشحال دیروز
غرق در غمهای امروز
یاد یاران رفته از یاد
آرزوها رفته بر باد
باز باران
باز باران
می خورد بر بام خانه
بی ترانه
بی بهانه
شایدم گم کرده خانه.

.

.

.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 12:52  توسط سینا  | 

به سلامتی دختری که گرمای دست دوست پسرشو تو سرمای زمستون با بخاری ماشین هیچ بچه پولداری عوض نمیکنه...
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 12:46  توسط سینا  | 

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتراز ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 13:51  توسط سینا  | 


داشت دفتر مشق اش را جمع می کرد ، چشم اش افتاد به روزنامه ای که مادر روی آن برای همسایه ها سبزی پاک کرده بود . تیتر اش یک ( سه ) بود با بینهایت ( صفر ) جلو اش . عدد ( سه ) ناگهان او را از جا پراند :

- بابا ، پس فردا با بچه های مدرسه می برنمون اردو . سه هزار تومن می دی ؟

بابا سرش را بلندنکرد . باصدایی آرام گفت :
...
- فردا یه کم بیشتر مسافر می برم ، سه هزار تومن هم به تو میدم .

دخترک ، با وعده شیرین بابا خوابید ...

صبح زود ، رفت کنارپنجره ؛ پرده را کنار زد ؛ باران ریز و تندی می بارید . قطره های باران برای رسیدن به زمین مسابقه گذاشته بودند . بند دلش پاره شد :

- آخه توی این بارون که مسافر سوار موتور بابام نمی شه !

اشک توی چشم هایش حلقه زد . از پشت پنجره آمد کنار ؛ یک قطره اشک از روی صورت اش چکید روی یکی از بینهایت ( صفر ) هایی که جلوی عدد ( سه ) رژه می رفتند


http://pc7a.mihanblog.com/









+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 15:58  توسط سینا  | 

راه رفتن بیاموز.

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز.

و دویدن که آموختی ، پرواز را بیاموز.

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.


دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.


وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز.

و دویدن که آموختی ، پرواز را..

راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری.

دویدن بیاموز تا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی...


زندگی شاید همین باشد...

 

 

http://vazheneshin1.blogfa.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 15:35  توسط سینا  |